محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2525
تاريخ الطبرى ( فارسي )
با پيادگان حمله برد و عمرو بن عاص را از جاى ببرد . گويد : در آن روز زياد بن نضر با برادر مادرى خود كه عمرو نام داشت ، پسر معاويه بن منتفق ، مقابل شد ، مادرشان زنى از بنى يزيد بود و چون روبرو شدند نام و نسب خويش بگفتند و توقفى كردند آنگاه از هم جدا شدند ، كسان نيز بازگشتند . روز بعد محمد بن على و عبيد الله بن عمر هر يك با جمعى انبوه به نبردگاه آمدند و جنگى سخت كردند ، آنگاه عبيد الله كس پيش ابن حنفيه فرستاد كه سوى من آى . محمد بن حنفيه پذيرفت و سوى او روان شد ، على او را بديد و گفت : « اين دو هماورد كيانند ؟ » گفتند : « ابن حنفيه و عبيد الله بن عمر » پس على مركوب خويش راهى كرد و محمد را ندا داد كه بايستاد و به دو گفت : « مركوب مرا نگهدار . » ابن حنفيه مركوب وى را نگهداشت و على سوى عبيد الله روان شد و گفت : « به هماوردى تو آمدهام پيش بيا . » عبيد الله گفت : « مرا به هماوردى تو حاجت نيست » گفت : « بيا » گفت : « نه » گويد : « ابن عمر بازگشت ، ابن حنفيه به پدر خويش مىگفت : « پدر جان چرا مرا از هماوردى وى باز داشتى ؟ به خدا اگر گذاشته بودى اميد داشتم او را بكشم . » گفت : « اگر با او هماوردى كرده بودى اميد داشتم كه خونش بريزى اما مىترسيدم ترا بكشد . » گفت : « پدر جان به هماوردى اين فاسق رفتى ! به خدا اگر پدرش مىخواست هماورد تو باشد من اين كار را شايسته تو نمىدانستم . »